دل اگر یاد تو باشد شب من پر شور است ،،، یاد من باش که در شیشه احساس گمم
سلام به همه عزیزانی که از وبلاگ من دیدن
میکنن.اکثر بازدید کننده ها از دوستان و آشنایان هستن واسه همین نیازی نیست
که بگم بعضی شعرها رو خودم میگم.اما میگم که اگه یه موقع یه نفر نمی دونست بفهمه و حتما یادش باشه که نظر بده بنا بر این از همه عزیزانی که شعرامو می خونن میخوام که اگه انتقاد یا پیشنهادی دارند بگن چون خوشحال میشم نظرهاتونو بدونم البته دوستای عزیزم یه مدته که دیگه شعر نمیگم واسه همین شعرهای خودم رو تو وبلاگ نمیزارم تا دوباره شعر گفتن رو شروع کنم باز با چشم سیاهش به دو چشمم زل زد من شدم شیشه احساس که یکباره شکست .......... داشتم نام تو را بر لوح قلبم می نوشتم ناگهان تیر غمت لوح دلم را پاک کرد .......... مرا با آن دو چشمان سیاهت کیش کردی ولی من در دلم مات نگاه یار بودم ......... در میکده عشق... جام من و دل خالی خالیست .......... دو چشمانت مثال موج دریاست به چشمانم نگه کن تا شوم غرق نگاهت هیچ وقت یادم نمی ره اون روز تو اون جزیره گفتم که دوست دارم گفتی نه،حالا دیره هر چی بهت می گفتم که عاشق تو هستم می خندیدی می گفتی قصه نگو من مستم گفتم دیگه من خستم عاشق عشقت هستم گفتی آره...بگو باز... من عاشق این قصه ام گفتم اینا قصه نیست حقیقته ، یه رازه گفتی چرا واقعا عمر قصه درازه؟ گفتم میخوای بدونی عشقه تو مهربونی؟ گفتی آره نشنیدم این قصه روچه جوری؟ گفتم بهت که سخته قصه هه پاک نمی شه اون قصه هه قلبمه که شده ریشه ریشه گفتی مگه گلدونه که قلبت داره ریشه؟ گلدون که بی برگ باشه گلدون خوب نمیشه گفتم بهت که قلبم با حرف تو خزون شد تموم برگهای اون ریخت و بی آشیون شد گفتی مگه پرنده ست که آشیون نداره؟ گفتم اینا رازمه تو خندیدی دوباره گفتم حالاکه میخوای قصه بگم من برات میگم از اون روزایی که جون میکردم فدات گفتم که این قصه رو باجون ودل تو گوش کن گفتی اینوشنیدم قصه روفراموش کن اشکی چکید از چشام رو گونه و رو لبهام یادم میاد که هیچ وقت دست ندادی به دستام اون روز واسه همیشه رفتم دیدم نمی شه اون دل نبود یه سنگ بود دل منم یه شیشه زدی با اون سنگ سخت به شیشه وجودم شکست و خونش نوشت که عاشق تو بودم دیگه دوست نداشتم رفتی از سرنوشتم منم با چشم گریون رفتم و بر نگشتم نمی میرم اگرروزی به چشمت خاربنشیند نمی میرم اگر قلبت درون غصه بنشیند نمی میرم اگرروحت پریشان حال وبدگردد نمی میرم اگر جانت ز تنهایی برون گردد نمی میرم اگرروزی به تنهایی سفر کردی نمی میرم اگر با ناله دنیا را خبر کردی نمی میرم اگر با تو به رو یا ها نخندیدم نمی میرم اگر رفتی ومن با اشک خندیدم نمی میرم اگرروزی تو را با دیگری دیدم نمی میرم اگر خود را زمرگت بی خبر دیدم نمی میرم اگردیگر بسویم برنگردی تو نمی میرم اگر زخم جدایی را نبینی تو نمی میرم اگرچشمانت ازروحم جداباشد نمی میرم اگر دستت ز گیسویم رها باشد نمی میرم اگرروزی دلت راشادوخوش بینم نمی میرم اگر روزی دلت را پرزغم بینم نمی میرم اگر دیگر برایم گل نیاوردی نمی میرم اگر دیگر دلم را دست نیاوردی نمی میرم اگرروزی درون چاه افتی تو نمی میرم اگر روزی دگر خوابی نبینی تو نمی میرم اگرپاهایت ازسستی جداگردد نمی میرم اگردستت زدردی بی امان گردد نمی میرم اگرروزی بخشکد تار گیسویت نمی میرم اگر آتش بگیرد آن دو ابرویت نمی میرم اگربینایی چشمت برون گردد نمی میرم اگرآن روی ماهت آتشین گردد نمی میرم اگرروزی ازاین دنیا برون گردی نمی میرم اگرازترس جانت هی نهان گردی ولی یک روز می میرم اگر بینم که در آن روز... نفرینهای شیرینم به جانت بی اثر گشته امروز می خوام قصه اون دختر تنها رو بگم اون دختر تنهای بی یار و هم آوا رو بگم اون دختری که جز دلش همدل و همرازی نداشت تو آسمونه چشمونش جز نور مهتابی نداشت اون همیشه یار دل مردم شهر قصه بود اما کسی یار دل تنها و پر غمش نبود همیشه مرحم واسه زخمهای دل آدمها بود اما کسی مرحم اون قلب ترک خورده نبود هیچوقت نمی گذاشت که دل آدمها تنها بمونه اما همیشه دل اون بی کس وآواره می موند دلم لرزید و جانم با صداقت آشنا شد نمی دانم چرا وقتی دلم را برده بودی دلم با مهربانی و صفایت آشنا شد نمی دانم چرا وقتی به راهت خیره گشتم دلم بار سفر بست و به راهت آشنا شد نمی دانم چرا وقتی دلم با اشک خون شد دلم با بیکران قلب پاکت آشنا شد نمی دانم چرا وقتی دل من همسفر شد دلم با روح بی پروای جانت آشنا شد نمی دانم چرا اما بدان در باغ هستی دلم با بودن تو با محبت آشنا شد نمی دانم چرا چون واژه زیبای عاشق به لطف بودنت با دوستت دارم صدا شد کاش باران صفایت به دلم جان می داد کاش گلزار نگاهت گلی ارزان می داد کاش مهر دل تو بر دل من می تابید کاش عشقت به وفاداری دل می بالید کاش در راه دلت بار سفر می بستم کاش پروانه شمع دل تو می گشتم کاش از دوری تو رخت سیه بر پوشم کاش از هجرت تو جام جدایی نوشم کاش آنگه به تو من عشق نمی ورزیدم از دل بی سخنت نطق نمی دزدیدم کاش آن روز که من مست نگاه تو شدم مست جان و دل و چشمان سیاه تو شدم کاش آنروز برای من و تو کوته بود کاش آن روز دگر فرصت دیدار نبود کاش آن میکده عشق دلت خالی بود کاش دل ساقی عشق شب مهتابی بود کاش دیگر اثری در دل تو نسپارم کاش امواج نگاهت بشود دریایم کاش دیگر ببرم مهر دلت را از یاد کاش از عمق وجودم بزنم من فریاد اسفند رو به پایان است.. وقت کوچ کردن به فروردین،وقت بخشیدن و صاف کردن دل، پس مرا ببخش اگربا نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت ترکی انداختم دوستای گلم عیدتون مبارک معنی اسم شما.......؟؟؟ زیر این باران بمان... ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند ببار باران که دلتنگم.... مثال مرده بی رنگم ببار باران کمی آرام.... که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ببار باران بزن بر شیشه قلبم....
چرا عشق کور است و دیوانگی همراه او؟! در زمانهای بسیار قدیم وقتی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود,فضیلتها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند,خسته تر و کسل تر از همیشه؛ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم,مثلا قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدندو دیوانگی فریاد زد:من چشم میگذارم و از آنجا که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد:...یک...دو...سه... همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویخت.خیانت دنبال انبوهی از زباله ها پنهان شد. اصالت میان ابرها مخفی شد.هوش به مرکز زمین رفت.دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و دیوانگی مشغول شمردن بود:..81.....82....83.... كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست و سـحر نـزدیک است .....
اینک زمین را میستاییم؛ زمینی که ما را در بر گرفته است. ای اََهورهمَزدا ! زنان را میستاییم. زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند و از بهترین اَشَه برخوردارند، میستاییم. اوستا - یسنا ۳۸ - بند ۱ کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از 3 قرن پس از
میلاد- که از 20 قرن پیش از میلاد- روزی موسوم به روز عشق وجود داشته است.
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹
بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی! این روز سپندارمذگان یا
اسفندارمذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به
این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می کردند و
علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.
روز پنجم سپندار مذ بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس و
فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می
ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر
خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان
نماد عشق می پنداشتند. در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در
برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان
ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند
پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى
اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به
تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن
است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه
جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و
مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق
پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در
زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى
جویند. امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و
زایش است. جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ایران
باستان بوده و این روز به نام «مردگیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران»
(=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی به کار رفته است. سپندارمذگان روز دلباختگان ایرانی عشق من روزت مبارک تقدیم به تو مهم نیست ولنتاین یا سپندار مذگان هر دوبهانه اند برای اینکه به تو بگویم . . . . بی بهانه دوستت دارم می دانی که من هر روز ، با تو بودن را جشن می گیرم. بیا عشق مان را “سپندار مذگان “ هم جشن بگیریم. اگر اجدادمان میدانستند روزی خواهد امد که عاشقی چون من بیقرارت است به جای سپندار مذگان روز آشنایی من و تو راروز عشق می نامیدند برای سپاس تمام مهربانیهایت روز سپندارمذگان را برگزیدم تا بگویم برای تمام شادیهایی که با حضورت در قلبم من هدیه کردی سپاسگذارم روز عشاق ایرانی مبارک اینم دعوت برای عروسی از نوع جدیدش آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها پیش فامیل مقابل آبروداری کنید میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟ با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید
تنهایی ام را با کسی قسمت نمیکنم یکبار قسمت کردم... چندین برابر شد!! به ﺳﻼﻣﺘﯽﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻭﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻣﺖ . . . ﻧﻪ ﺍﻭﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻮ ﻻﯾﻖ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﯽ!!!! فکر میکردم تو همدردی!ولی نه!تو هم..دردی!!! عاشق دریا بود ولی قایق نداشت دلباخته سفر بود ولی همسفر نداشت زخم داشت و ننالید گریه کرد اما اشک نریخت حکایت من مثل پرنده ایست که... دلش هوای آسمان داشت ودر بند صیاد گرفتار بود حکایت من حکایت کسی است که... پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنود حکایت من حکایت دلی است که پر از امید و وفاست اما حکایت تو.... حکایت تو حکایت نا مهربانی هاست.. که آمدی...دل بردی...عادت دادی و.... ورفتی....
رفت خيلي سريع رفت... بي خداحافظي رفت... تمام يادگاري هاش رو برداشت و رفت... تمام يادگاري هام رو داد و رفت...
احساس من نمی دانم چرا
با من چنین کردی دلم میخواهد از بوی خوش باران به طول شاخه نیلوفری باشم دلم میخواهد از این حس پر باران بدان من دوستت دارم نمیدانم تو میدانی؟ نگفتم "دوستت
دارم" ، ولی دارم نمیدانم که
این خوبست یا شاید
عادت یا عشق؟؟نمیدونم!!نمیتونم نبینمت نمیتونم حتی یه شب به تنهایی بسپارمت عادت یا عشق؟فقط بدون مثل نفس دوستت دارم خودم اگه از یاد برم..............تو رو به خاطر میارم هر اسمی که میخوای بزار رو من واحساسم به تو عادت! هوس! عشق! یا هوا! یه اسم یا یک واژه نو اما بدون ........هزار دفعه اگه بازم دنیا بیام دوباره عاشقت میشم همیشه دنبالت میام ساده بگم!ساده بگم!سادگیاتو دوست دارم ساده نمیگذرم ازت ...تو رو تو شعرام میارم ساده بگم!عاشقتم..ساده بگم میخوام تورو عادت دارم با تو باشم یه وقت نگی بهم برو .......................... دوست ندارم سختش کنم احساسمو نسبت به تو میخوام بهت ساده بگم....فقط ....تو هم ساده بشو حرفامو گوش بده میخوام حال دلم رو بدونی شاید اثر کردحرفام ...و... بشه کنارم بمونی شاید بشه رویای من به سادگی دنیا بیاد حسه بد خداحافظی دیگه سراغمون نیاد ساده بگم!ساده بگم!سادگیاتو دوست دارم ساده نمیگذرم ازت ...تو رو تو شعرام میارم ساده بگم!عاشقتم..ساده بگم میخوام تورو عادت دارم با تو باشم یه وقت نگی بهم برو
دوستای عزیزم بعد از یه مدت دوباره شعر گفتن رو شروع کردم.... و این شعر سرآغاز نگفته های من تو این مدته..... لحظه هایم با تو،چه گران میگذرد یاد توهرشب و روز ازسرم میگذرد زندگی را با تو،شاد بودن دیدن لحظه هایم بی تو،بی رمق میگذرد یاد آن چشمانت که دلم را لرزاند هر نفس با من و درخاطرم میگذرد تو بیا ای خوبم بی تو تنها ماندم تو نباشی عمرم چو خزان میگذرد ------------------------------------------------------- زن
عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با
تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار
همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر
زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني... در محبسي به نام
بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه
نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي
كني... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي
مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي
شود و همه جا مي پرسند نام پدر ..... «دکتر علي شريعتي» -------------------------------------------------------- من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند «دکتر علي شريعتي» -------------------------------------------------------- وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه
اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. «دکتر علي شريعتي» --------------------------------------------------------
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و
وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن
و خوردن!!!! «دکتر علي شريعتي»
تقدیم به آبی آسمان درشب که هیچکس حقیقتش رادرک نکرد
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب

ادامه مطلب

a = نعمت خدا
b = عشق همه
c = معصوم
... d = بااستعداد
e = خوب اما شکننده
f = احساسي براي ديگان
g = منطقي
h = ارام
i = مودب
j = لذت بردني از زندگي
k = قابل عاشق شدن
l = بامزه
m = عالي
n = مغرور
o = ورزشکار
p = خنده رو
q = باحال
r = غيرقابل پيش بيني
s = بااحساس
t = خالص و حقيقي
u = سودمند و باهوش
v = عصباني
w = بي خيال
x = نابغه
y = لذت بردني
z = خوش مشرب

ادامه مطلب

رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت
گل كردن لبخندهاي همكلاسي
دريك نگاه ساده حتي يادمان رفت
ترس ازمعلم حل تمرين پاي تخته
آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت
راه فرار از مشق هاي توي خانه
اي واي ننوشتيم آقا را يادمان رفت
آنروزها را آنقدَر شوخي گرفتيم
جدّيت تصميم كبري يادمان رفت
شعر خداي مهربان را حفظ كرديم
يادش بخير امّا خدا را يادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدميّت
آن حرفها را زود امّا يادمان رفت
فردا چكاره ميشوي موضوع انشا
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت
ديروز تكليف آب بابا بود و خط خورد
تكليف فردا نان و بابا يادمان رفت

سپندارمذگان یا ولنتاین؟!







شب جلو تلویزیون
خوابم برده بود
مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلی
هم قربون صدقم رفت بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و
گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد


که سر تا پای احساسم
و در هر روز پاییزی
که باران میزند بر سقف قلبم چنگ
دلم میگیرد از هر انچه در این رنگ
به ذهن عاشقت شعری زنم از پل
پلی سازم به رنگ ارغوانی ها
که پیچم بر تن عریان تنهایی
که دارد میزند بر سقف قلبم چنگ
بسازم بالی از احساس
بخوانم شعری از "نیما"
نمی دانم تو میدانی
سخن از راز دیرینیست
نمیدانم تو میدانی که من در اسمان صاف پاکی ها
تو را دیدم ولی هرگز نگفتم
دوستت دارم
تو را دیدم که خواندی
شعری از "نیما"
همان نیمای بازیگوش!
و شاید تا ابد هم
هیچ یاسی را نگردانم
نثار دست های زندگی سازت
و شاید تا ابد
من میزبان شعر خود باشم
نمیدانم تو میدانی :
تو را چون چشم
چون دل
چون تمام زندگانی دوست دارم
تو را چون شعر نیما دوست دارم
تو را چون اخر یک راز پر معنا
پرستش میکنم در خلوت احساس ناچیزم
در این احساس بی پایان من از تو
بدان من دوستت دارم
تو بارانی و من احساس باران
تو تنها ابر در این سرزمین هستی
که بویت میزند بر سقف قلبم چنگ
دلم میگیرد از هر انچه در این رنگ
سخن از راه بی پایان یک احساس
که خون را در رگ شعرم به قلبت میزند پیوند
سخن از عشوه و ناز و تمنا نیست
سخن از "راه بی پایان" خوبی هاست
سخن از پاکی احساس باران هاست
سخن از انتها و مقصد ره نیست
سخن از حرکت خون تو در رگهای احساس است



باران مهر و ماه و آئینه باران شعرو شبنم وشبدر
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تاباغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشدما را و میبینی دل می کشدماراتو میدانی






متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا
تا تو را حس کنم
و دنیا خواهد دید
داستان عشقی سوزان را
که شعله اش در قلب من خواهى بود
به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه ها و پرنسس ها سر می کند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.
متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره ی بر افروخته ام را ببین و عشق را حس کن
به صدای نفس های من گوش کن
و بشنو ترانه ی عشق را
عاشقی بی قرار است و کمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.
متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین کوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا کنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر کشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممکن نیست
بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر ز رویاهای عاشقانه است.
متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در کنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه
دلی نازک و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.
متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمی خوانند
آن گاه که چشم می گشایم و می بینم
با تو نیستم
عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمی کند.
متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد که عاشق نیستم
شاید به نظر برسد که نمی توانم عاشق باشم
شایى به نظر برسى که حتی نمی خواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
که تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت
عشق او شعله ای کوچک ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.
متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانه ای که خواهیم داشت
با فداکاری هایم در راه عشق به تو
خواهی دید که چگونه دوستت دارم
در امور عشقی ورزیده است و زندگی اش پر ز ماجراهای عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.
متولدین آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه ی گام های تو هستم
که به سوی من می آیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم
دوستت دارم
هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.
متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو
نگاهی کوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم
خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.
متولدین دی ماه :
روزها ماه ها و سال ها می گذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
که بیش از پیش عاشق گشته ام
شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.
متولدین بهمن ماه :
می خواهم آزاد زندگی کنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است که همواره رو به آن خواهم داشت
عشق خود را دیر ابراز می کنى و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در می آورد و هرگز فراموش نخواهد شد.
متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم
که بی عشق زندگی را سر کنم
آن گاه که در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را می گشایم
و عشق رویایی ام را در تو می بینم
در عشق بی نظیر است.جذاب و پر نشاط است.احساساتی و رویایی است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




| Design By : Pichak |






















